تبليغاتX
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
خدایا!

 
هروقت صدات می زدم طوری جوابمو می دادی که انگار مدت هاس منتظرم هستی...

خدایا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

تقديم به همسفر عزيز"حاج محسن عبدي"كه پس ازيك ماه دوري از او در شب قدر و در حرم امام خميني موفق به ديدارش شدم.

بر شمع نرفت ازگذرآتش دل دوش

آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت

امام عزيز!سلام

 

امام عزيز!

سلام‌

اين اولين نامه اي  است كه پس از نوزده سال دوري از شماجرات نوشتنش را پيدا كرده ام. ‌

اما چرا اين قدر دير!؟ آخر شما كه غريبه نيستيد اين دنيا چنان بلايي  به سرم آورده  كه عاشقي از يادم  رفته است.

 امام عزيز! من يكي از همان جواناني هستم كه قرار بود عرصه كار و خدمتم آوردگاهي باشد كه در آن خير و شر را در مصاف يكديگر قرار دهم و با فكر و تفاهم و تبادل تجربيات ، اسلام  و ايران  را حفظ نمايم . آيا من سرباز لايقي براي اسلام و كشورم بوده ام؟

من به شما قول داده بودم  كه به تعصبات زيان بار مذهبي  و احساسات ناسيوناليستي كه در تقابل ناخوشايند ايمان و مليت ظاهر مي شود ، دامن نزنم و باعث شكست و انزواي اسلام در صحنه قدرت و مديريت  جامعه نشوم . مجاهدي باشم كه در كمال اخلاص تا پيروزي حق عليه باطل خدمت  كنم . آيا من سكان دار خوبي براي اسلام و ايران در دل طوفان ها و گرداب ها بوده ام ؟

آيا ارزش آن را داشته ام كه شما مرا ذخيره اين مملكت و وارث اين كشور و خود را خدمت گزار من  بدانيد؟

من يكي از همان جواناني هستم كه استقلال و آزادي را به عنوان امانت هايي بزرگ كه از رهگذر  جان فشاني خرد و كلان به دست آمده بود به دستشان سپرديد. از دريچه نگاه شما  ، من يكي از رهبران  آينده اين ملت بودم  و ناگزير از مبارزه و روشنگري مردم، براي نيل به حقيقت  استقلال  وآزادي در تمام عرصه هاي نظري و عملي . آيا من امانتدار خوبي براي امانت بزرگ استقلال و آزادي بوده ام؟

شما از من خواستيد كه چون سپيد دل و آزاده  و روشن روان ام، حق جو باشم و حقيقت را بر مصلحت گرايي هاي نفساني و اجتماعي ام ترجيح دهم . مرا مخاطب شايسته و فداكاري دانستيد  كه گفتگو با اوآسان ترومطمئن تربود وبه سلوك و وفا داريش درهربرهه اي از زمان دل بستيد. پدرم، در فضاي آزاد و نوراني اش  هنگامي كه رنگ و بوي حقيقت گفتار و رفتار شما را حس نمود، بي درنگ به همدلي و همراهي با شما بر خواست و بند هاي جهل و جور حاكم بر محيطش را در هم شكست . آيا من فرزند شايسته اي براي آن پدر بوده ام؟

از دريچه چشمان شما ، قلب من لطيف  وملكوتي بود . به ملكوت نزديك تر بودم  چون هنوز چيزهايي كه مرا از خدا دور مي كرد به زندگي ام اضافه نشده بود . روحم جوان بود  وانعطاف پذير.

من خود را محبوب خدا مي دانستم چرا كه شما گفته بوديد.( توقع نداشته باشيد كه من بتوانم از عهده ثناي شما و شكر عملتان برآيم . شما را همان بس كه محبوب خداي تعالي هستيد)

شما مرايكي از جوانه هايي دانستيد كه تا به حال نظيرشان از اول تاريخ تا به حال كم بوده است..

اما امام عزيز ، آيا آن جوانه ديروز توانسته است امروز دوباره متولد شود و به ملكوت آسمانها برسدو لياقت آن را داشته باشد  كه او را از خود بدانيد و خود را از او؟

ارادتمند؛فرزند كوچك شما اشكبوس شرفي

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

سر فراگوش من آورد به آواز حزين

گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست؟ 

و هر چيز قشنگي تو رو ياد من ميندازه

 

 

مدينه عزيز!سلام

شايد اين اولين نامه اي باشه كه توي عمرت دريافت كردي. آخه به قول بعضي ها، توي زمونه اي كه آدما واسه همديگه وقت كم مي يارن، كدوم آدم عاقلي ساعت 3 نيمه شب پا مي شه ونه واسه يه نفر كه واسه يه شهر نامه مي نويسه.

 اما خودمونيما، دلبريت حرف نداره. از روزي كه برگشتم شهرمون تاامروز،يه شب نتونستم راحت  وآسوده بخوابم . ياد اوري اون روزاي خوش با هم بودن نمي زاره آب خوش از گلوم پايين بره. طفلكي زنم هم فهميده كه گلوم جايي گير كرده. وقتي مي بينه كه شبا يواشكي پا مي شم و ميام تا به عكساي قشنگي كه با هم گرفتيم نگاهي بندازم، مي فهمه كه بازم هواي عاشقي زده به سرم!و اونوقته كه مي شينه و به قربون صدقه رفتناي من به عكساي يادگاريت و اشك ريختنام نگاه مي كنه.

ميدوني چيه مدينه؟! از روزي كه برگشتم،هر چيز قشنگي ؛ازاذان موذن زاده و ربناي شجريان  گرفته تا نوحه بقيع كريمي ،تورو ياد من ميندازه. روزاي اول فك مي كردم كه دوري از تو هم مثل دوري از فاميل و شهرمون واسم عادت مي شه اما نشد كه نشد. خوب! اينا همش برمي گرده به خوبي هايي كه توي مدت كم با هم بودن از من و دوستام دريغ نكردي.

مدينه مهربون!تازگيا فهميدم كه اين حس فقط مختص من نيست و بعضي از دوستايي هم كه با ما بودن، كما بيش اين حس تو وجودشون جوونه زده و همگي دچار يه حسي شبيه دوست داشتن شدن. شايد هم به جرات بشه ،اسم اين حس رو عشق گذاشت...

                                                                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

مغني نواي طرب ساز كن

به قول و غزل قصه آغاز كن

به همه سلام می کنم

 

 

هميشه شروع يك نوشته سخت ترين بخش كار بوده . اونم براي كسي كه حتي براي انتخاب نام وبلاگ هم بايد مثل هميشه به هزاران در بزنه تا مثل كودكي كه داره متولد مي شه، نامي نيك براش انتخاب كنه.پس همون جور كه انتخاب نام وبلاگ رو به حضرت حافظ سپردم، در انتخاب نخستين مطلب اين وبلاگ جديد، در شب اول ماه ميهماني خدا سري به مناجات سيد مهدي شجاعي زدم تا شايد نوشته اين سيد بزرگوار ،همچون بسياري از وبلاگ هاي ديگه ،مطلع خوبي براي آغاز پيوند سبز و با طراوت و مدام و متصل باخدا باشه .ان شاء الله. 

اي خدا!

بي آب ونان هم اگر بتوان زنده ماند، بي عشق جانان نمي توان!

از اين نعمت ناب زندگي محروممان مكن.

خداوندا!

عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و ديگران را از چشم دوستدارانت بينداز.

خداوندا!

به ما آنچنان ايماني عنايت كن كه خود را اسلام نشمريم و دين معنا نكنيم و نفسانيت خود را با رضايت تو اشتباه نگيريم.

خدايا!

من از آن زمان كه شنيدم«محبوبمان ناشناس در ميان ما مي گرددو در همين فضا تنفس مي كند و وقتي ظهور كند همگان مي گويند كه ما پيش از اين او را ديده ايم.»

                                                                                                           به همه سلام می کنم.

 

                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط زائر سرگشته  |