چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
ساخت فلسطين

همه ي جورابهاش بافت آمريكا، فرانسه و خلاصه هرجايي بود؛ جز عربستان.به فروشنده گفتم:"بافت عربستان بده،مي خوام برا سوغات". از نگاش فهميدم چيز پرتي خواسته م،چون عربا اصلاً جوراب نمي پوشن!
خواستم برم كه گفت:«صنع فلسطين». برگشتم و جوراب رو نگاه كردم. نوشته بود:«made in Israel»!
پی نوشت:
دانلودگزارش جديدي از "حاج محمد دلاوري" : فلسطین ؛ از آغاز اشغال تاکنون
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
رفتن يا ماندن برگرفته از وبلاگ انديشه اسلامي

یادم نمیره اون روزی رو که قرار بود برای حج عمره قرعه کشی کنن .وای که چه حالی داشتم شانس منم که ماشالله قربونش برم توپ توپ. با خودم گفتم :شوخی شوخی، با حج ام شوخی؟ ما کجا حج کجا بالاخره رفتم سمت اتاق فرهنگی که خانم کتابی اومدو گفت : آقای کرمی التماس دعا داریم اگه رفتیید ؟ حرفشو ناتموم گذاشتم و پرسيدم :اگه رفتید یعنی چی؟! بنده خدا گفت :رو تابلو رو بخون میفهمی. رفتم سمت برد دیدم ای دل غافل ما هم هستیم اما کجا تو ذخیره مازاد ذخیره(ذخيره دوم ).به دو رفتم پیش خانم نقی لو ،مسئول این کار، گفتم: من وضعیتم چه جوریه؟ گفت دمی به مرگ دمی به حیات. اگه اونا نرفتن تو میری ....
آقا ما هم که دلمون پر میزد برا حج گفتیم :خدایا!یه جوری ما رو هم بالاغیرتآ به فیض برسون. سرتون رو درد نیارم،بعد ازدو الی سه روز ، مسئول ثبت نام اومد گفت :کرمی!خدايی چه دعائی کردی گفتم: چه طور مگه؟ اون بنده خدا هم گفت: اولی که پرید. دومی که سرتا پا رفت تو گچ . این چه دعائی بود که تو کردی؟ آقا منم كه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ،تو حال قاطی پاتی وجدان درد دعام بودم که گفتم :ان شاالله دوباره میتونن برن دیگه؟ گفت: آره .ما هم بی جنبه بازی در آوردیم و گندزدیم به هرچی خوشحالی تو دنیا. این خاطره رو گفتم تا يادم باشه که از این به بعد، هرچی آرزو می کنم اول خوب بهش فکر کنم بعد از خدا بخوام ؛چون این دفعه به خیر گذشت ولی دفعه بعد دیگه ..............
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
به بهانه حضورخانواده شهيد عباس بابايي درسیما

سال۶۶ كه به مكه مشرف شدم ،عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود. ولي او نيامد و گفت :"حضور من در جبهه ثوابش بيشتر از حج است." اما موقع خداحافظي گفت كه سعي مي كند تا روز عيد قربان حتما خودش را به ما برساند . اعمال شروع شدو بابايي نيامد تا صحراي عرفات.داشتيم به سمت منا حركت مي كرديم كه ناگهان بابايي را با لباس احرام و درحال گريستن ديدم. سعي كردم خودم را به او برسانم كه گمش كردم.وقتي به مكه برگشتم،خبر دادند كه سرلشكر "عباس بابايي" روز عيد قربان به شهادت رسيده است.
منبع: كتاب ناودان طلا، موسسه ميراث اهل قلم، زمستان ۱۳۸۶