ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد
شاگرد آخر(قسمت پاياني)

قرعه كشي كه شروع شد ،قلبم از هيجان داشت از سينه م كنده مي شد. اسم نفر اول روكه اعلام كردن،صلوات بلند بچه هاي يه طرف سالن، نشون ازاين داشت كه حاجي از بين اوناست.سرموكه به اون سمت برگردوندم ،ديدم كه يكي از همكلاسي هاي ماست . بيچاره از خوشحالي نمي دونست چيكار كنه. داشت مثه ابر بهار گريه مي كرد. نفر دوم رو خوندن و باز يه سمت ديگه سالن غلغله شد. نفر سوم از خوشحالي ،خودش قبل از بقيه صلوات فرستاد. توي اون شلوغي، فقط تونستم دست نفر چهارم روببينم كه به نشونه تشكر از خدا به آسمون بلند بود.نفر پنجم... نفر ششم... نفر هفتم...نفر...
محمد دستشو گذاشت رو شونه م و در حالي كه اشك تو چشاش حدقه زده بود با طعنه گفت: چي شد آقا داداش! مگه نمي گفتي اسممون در مي آد؟ چيزي به پايان قرعه كشي نمونده ها . مجري برنامه ، اسم نفرات رو يكي يكي مي خوند و هربار از خوشحالي دوستام خوشحالتر و بخاطر در نيومدن اسممون غمگين ترمي شدم. توي همچين حال غريبي مجري هم با آب و تابي كه به جمله هاش می داد، حال منو غريب تر كرد: و نفر آخر!نفر آخر!نفر آخر فكر مي كنين كيه؟شما!شما!يا شما؟
هيجان به اوج خودش رسيده بود. نفس ها توي سينه حبس شده بود .از هيچ كس صدا در نمي اومد؛ شايد هم من هيچ صدايي نمي شنيدم ،شايد هم زمان متوقف شده بود. ديگه حال خودم رو نمي دونستم و تنها توي دلم براي محمد دعا مي كردم. وقتي ياد حرف هاي مادرم مي افتادم كه مي گفت: اگه لايق لبيك خدا باشين اسمتون در مي آد، دلم آروم مي گرفت. مجري اسم آخرين نفر رو هم خوند و من فقط حركت لبهاش رو مي ديدم. چند لحظه بعد ، صداي گريه محمد رو كه داشت ميون گريه ها ي همراه با صلوات بچه ها گم مي شد ،به وضوح مي شنيدم .باچشماي گريون بغلش كردم و خواستم بهش تبريك بگم كه پيشونيمو بوسيد و گفت:خوشا به سعادتت. براي اولين بار شاگرد آخر شدي!
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بودكه قرعه دولت به نام ما افتد
شاگرد آخر (قسمت اول)

...و همين طور كه از جلوي دفتر معاونت دانشجويي رد مي شدم،طبق معمول ايستادم و براي چندمين بار توي اون هفته ، به پوسترثبت نام عمره دانشجويي خيره شدم. بازم افكار پريشون ،دوباره به ذهنم هجوم آورده بودن كه بابا مگه نمي گن قرعه كشيه؟ آخه توي چن تا قرعه كشي اسمت در اومده كه اين دوميش باشه ؟
غرق افكارمسموم خودم بودم كه حس كردم يكي دست گذاشت روي شونه م . برگشتم و ديدم كه محمد،دوست صميميم ،در حالي كه مثل هميشه لبخندي رو لبشه داره مي گه :چيه آقا داداش؟! بازم كه تو فكري. هنوز نتونستي يه تصميم درست و حسابي بگيري؟من كه دارم مي رم ثبت نام . اين چن روزه رو هم به خاطر تو نرفتم؛آخه دوست داشتم كه اگه خدا قسمت كنه با شاگرد اول دانشگاه همسفر بشم. بعد هم راهشو كشيد و رفت. هنوز چند قدمي بيشتر دور نشده بود كه صدا زدم :محمد! محمد!و به دنبالش راه افتادم...
...مدتي از روز ثبت نام گذشته بود كه يه روز تو ی حياط دانشگاه محمد رو ديدم كه نفس نفس زنون خودشو رسوند بهم ودر حالي كه بريده بريده حرف مي زد بهم فهموند كه فردا مراسم قرعه كشي عمره دانشجوي يه. گفتم :حالا تو چرا اينقدر هول شدي. گفت: تو چرا اينقدر بي تفاوتي؟ نكنه خبريه؟ شاگرد اول واز اين حرفا ديگه؟ گفتم: چه ربطي داره؟ مي خواد باورت بشه يا نه، از اون روزي كه ثبت نام كرديم،همش حس مي كنم كه بايد بريم وساكامونو ببندیم .
صبح روز قرعه كشي ، سر نماز دعا كردم كه هرچي خيره برام پيش بياد. راه افتادم سمت دانشگاه وزودتر از هميشه هم رسيدم.اما توي سالن اجتماعات، جاي سوزن انداختن پيدا نمي شد. آقا محمد هم كه شيطونيش گل كرده بود جلو اومد و گفت: آقا داداش! از استرس خوابت نبرده ها؟! از چشاي خواب آلوده ت معلومه. گفتم: امان از تجربه، ايندفه رو خوب حدس زدي. ديشب درست مثل شب كنكور،تا صبح خواب به چشام نيومد كه نيومد. خدا خدا مي كردم كه هرچه زودتر صبح بشه.
صوت زيباي قرآن، سكوت زيبايي رو به مجلس حاكم كرد.سخنراني هاي مسئولين دانشگاه هم نا خواسته، لحظه به لحظه به هيجانات ما اضافه مي كرد. تا شروع قرعه كشي، همهمه خاصي بر سالن حاكم بود. انگار همه دانشجوها براي اولين بار، فارغ از افكار متفاوتشون ،از يه نقطه مشترك حرف مي زدن. از حج، حركت، رفتن...