تبليغاتX
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه

كه هركه بي هنر افتد نظربه عيب كند

اعتراض!

استقبال از دانشجويان در هتل جوهرة العاصمه مدينه

... يادم رفت بگم، كاروان ما در مسير راه جده تا مدينه ،استراحت كوتاهي در "ساسكو"* داشت. رستوراني كه مهمترين و به ياد موندني ترين شاخصه ش كاركنان ايراني اون بود كه باعث مي شد احساس غربت نكنيم؛ درست مثل اين بود كه اتوبوس ما توي مسير شيراز به تهران،توي يكي از اين حاج حسين سوهاني هاي قم توقف كرده باشه. البته از حق نبايد گذشت كه رستوران مجهزي بود.ما هم كه هنوز توي جو رستوران هاي دانشجويي ايران بوديم، همگام با بقيه دوستان شروع كرديم به اعتراض كه،اي بابا اين چه غذاييه و مگه اين غذا رو اينجور درست مي كنن و ....

انگار يادمون رفته بود كه واسه چه هدفي اومديم و  با تمام وجود حس كردم كه هنوز آتيش دلبستگي به دنيا در وجودم زبانه مي كشه. 

اين جو اعتراض، وقتي به هتل جوهرة العاصمه هم رسيديم دست از سر اعضاي كاروان بر نداشت. ازدحام بچه هاي كاروان در طبقه همكف هتل، سوژه خوبي شده بود براي دانشجو هاي عكاسي كه از همه جا بي خبر،داشتن از زواياي مختلف عكس مي گرفتن.امابر خلاف پيش بيني اونا،با همت كاركنان هتل، در كمتر از يه ربع، همه اعضاي كاروان ،توي اتاقاشون مستقر شده بودن تا هم ما از اعتراض هايي كه كرده بوديم  شرمنده بشيم و هم اونايي كه فك مي كردن سوژه خوبي براي عكاسي پيدا كردن.


* ساسكو:نام محلي در ۱۵۰ كيلو متري مدينه؛بين راه جده تا مدينه است كه استراحتگاهي به همين نام نيز در آنجا ساخته شده است. همه ساله و طبق برنامه تنظيمي،تمامي زائراني كه براي سفر عمره راهي كشور عربستان مي شوند، در بين راه جده تا مدينه و براي رفع خستگي سفر با اتوبوس،ساعتي را در اين مكان توقف مي كنند كه البته بر حسب زمان رسيدن به ساسكو، از زائران با يك وعده غذاي گرم پذيرايي مي شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

...توصيف لحظه زيباي ديدارمنزل معشوق خيلي سخته.اما براي خيلي از اونايي كه تا به حال به مدينه مشرف شدن، نوحه اي هست كه ياد آور اون لحظه سبز سبزباشه و با هر بار شنيدنش ، دوباره دلشون هواي كوي يار كنه...

روي بنماي ووجود خودم از ياد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

سلام من به مدينه

 

"از جده تا مدينه 6 ساعتي راه بود 6 ساعت كه دل آدم يه نجوا مي خواد. سي دي كه نداشتيم ، دست به دامن گوشي ها شديم."

...نوحه اي رو كه بين راه جده تا مدينه، يكي ازهمسفرا برام بلوتوث كرده بود رو داشتم گوش مي دادم كه يه باره  حس كردم تمام همسفرا دارن گريه مي كنن.اولش فكر كردم كه دليلش شايد شنيدن همون نوحه باشه كه داشت از بلندگوي داخل اتوبوس هم پخش مي شد اما نه؛ بعد از لحظاتي، با ديدن گنبد نماي مسجد نبوي كه از دور مثل نگيني دردل تاريكي مي درخشيد،صداي گريه م ميون گريه همسفرا گم شد...

سلام من به مدينه به آستان رفيعش

به مسجد نبوي و به لاله هاي بقيعش

سلام من به علي و به حلم و صبر عجيبش

سلام من به بقيع و چهار قبر غريبش

نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا

گرفته باز دلم بهر قبر مخفي زهرا

تو اي مسافر شهر مدينه در دل شب ها

نبود هر چه كه گشتم نشان ز مرقد زهرا

.................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

قبل از رفتن به سفر ، از خدا خواستم كه "همه چي رو فراموش كنم و يه آدم ديگه بشم". اماهيچ وقت به ذهنمم خطور نمي كرد كه اين دعا مي تونه يه دعاي خيلي خطرناك باشه.

از هر كرانه تير دعا كرده ام روان

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

                                                    دعاي فراموشي!

...تازه رسيده بوديم فرودگاه جده و بعد از طي مراحل اداري ورود به خاك عربستان، رفتيم كه خودمونو واسه نماز ظهروعصر آماده كنيم. چشمتون روز بد نبينه!داشتيم وضو مي گرفتيم كه يه باره با نگاه كردن به رفقاي بغل دستيم متوجه شدم كه دارم برعكس همه، وضو مي گيرم . اولش فكر كردم كه جو منو گرفته، اما بعدش ياد دعايي افتادم كه قبل از عزيمت به سفر به زبونم جاري شده بود و كلي خودمو ملامت كردم كه؛آخه مرد حسابي اين چه دعايي بود كه كردي!؟ آخه آدم دعا مي كنه كه فراموشي بگيره؟

واما قصد بنده از نقل اين خاطره در شب قدر، اين بود كه به عنوان" يه زائر سرگشته" ازتون بخوام توي دعاهاتون دقت كافي به خرج بدين ،چرا كه امشب قراره تقدير يه سالتون رورقم بزنن. از اين دعاهاي خطرناك هم نه واسه خودتون و نه واسه هيچ بنده خدايي نكنين.

                                                                                

                                                            در اين ليالي قدر ما روازدعاي "خيرتون" بي نصيب نزارين

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

بشوي اوراق اگر همدرس مايي

كه علم عشق در دفتر نباشد

مسافرنخبه

 

توي هواپيما،وقتي با جنب و جوش بيش از حد دانشجوهاو رفت وآمد مداومشون مواجه شدم، تازه باورم شد كه با كاروان نخبگان دانشجويي ؛با مخترع ها ،مبتكرها، نفرات برتر كنكور، برندگان جشنواره خوارزمي هستم.نفر بغل دستيم كه مخترع يه قطعه واسه هواپيما بود،بعد از معارفه و به محض خاموش شدن چراغ كمربند ايمني، يه باره غيبش زد. آخراي سفر بود كه برگشت. به شوخي بهش گفتم : كجا بودي، فكر كردم رفتي با خلبان صحبت كردي و وسط راه پياده شدي.لبخند رو لباش نقش بست وگفت:جات خالي ،رفته بودم كابين خلبان مهموني.تو چرا نيومدي؟ گفتم :لطف عالي متعالي!ما جامون خيلي  هم خوبه.ولي خودمونيما عجب دل شيري داري؟ما داريم از ترس مي لرزيم اونوقت تورفتي تو كابين خلبان؟از شما نخبه ها هيچي بعيد نيست. از خلباني هم كه سر ذوق اومده و از لحظه شروع پرواز يه ريز داره سخنراني وشوخي مي كنه هم بعيد نيست.حالا كجا مي ري؟ گفت: اومدم وسايلمو ببرم. آخه مگه مي شه لحظه نشستن هواپيما رو از دست داد!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

دل را كه مرده بودحياتي به جان رسيد

تا بويي از نسيم مي اش در مشام افتاد

 داشتم مي مردم

قرار ما با كاروان ،جلوي ترمينال ۳ مهر آباد بود. تازه رسيده بوديم كه يه باره يادم افتاد كه اي دل غافل ،با وجود اين همه يادداشت كردن اسم افراد فاميل وآشنايان،دوست پدرم و همچنين پسر عموي پدرم رو فراموش كرده و ازشون حلاليت نطلبيده بودم.زنگ زدم ولي پيداشون نكردم و آخر سر مجبور شدم كه مثل هميشه،دست به دامن مادرم بشم و از ايشون بخوام كه برام حلاليت بطلبن.                                هنوز درگير اين موضوع بودم كه يه باره آشوبي تو دلم به پا شد؛ آخه مهمترين كار قبل از حج يادم رفته بود. از همراهاني كه واسه بدرقه ام اومده بودن عذر خواهي كردم و ميون بهت و حيرت اونا،رفتم يه گوشه اي و با چشماي گريون براي اولين بار شروع كردم به نوشتن وصيت نامه. هر چي بود،گريه م گريه ناراحتي نبود.شايد واسه اين بود كه من سنگدل،سبك سبك شده بودم.باورم نمي شد ، من و نوشتن وصيت نامه؟انگار داشتم مي مردم ولي خوشحال خوشحال...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

قسمت

 

۱

يه روز ازروزاي تعطيلي قبل از پايان ترم،داشتم از حياط دانشكده رد مي شدم كه حقيقي و مسعودي رو ديدم كه نشسته بودن رو چمن ها و داشتن محتويات يه پاكت رو وارسي مي كردن.شستم خبردار شدكه احتمالاً دوباره  توي  دانشگاه دارن يه چيزي ميدن و اين دوستان به قول معروف دارن يه جورايي تك خوري مي كنن.

 با كنجكاوي رفتم جلو وازشون پرسيدم: داداشا خبريه؟مسعودي در حالي كه شيطنت از نگاش مي باريد گفت: مي خواستي چه خبرباشه؟با اجازه تون اسممون واسه حج در اومده و داريم ثبت نام مي كنيم. گفتم مبارك باشه. ماهم مي تونيم ثبت نام كنيم؟مسعودي گفت: مگه اسمت دراومده حضرت آقا!؟

خواستم بهش يه چيزي بگم ولي خودمو كنترل كردم. يه حسي بهم مي گفت كه يه كاسه اي زير نيم كاسه اين دو نفره.با يه دل شكسته راه افتادم سمت مركز فرهنگي دانشگاه.

آقاي نادري،مدير مركز، تا منو ديدگفت: ان شاء الله كه واسه ثبت نام حج عمره اومدي؟ نا باورانه گفتم آره ولي من قبولي ترم  بهمن دانشگاه هستم و توي سايت" لبيك" ثبت نام نكردم.گفت:اشكالي نداره.از شانس شما،يه تعداد از بچه هاي دانشگاه شهيد بهشتي انصراف دادن واين پاكتاي ثبت نام  رو برگردوندن.دانشجوهاي خودمون هم كه ماشالله! دارن خودشونو واسه امتحان آماده مي كنن و از صبح فقط چن تاشون به ما سرزدن. بفرمايين اينم آخرين پاكت كه قسمت شماس.

2

 

يه هفته تمام دنبال كاراي پاسپورت و عكس و مدارك و وام خودم و بچه هاي ديگه بودم. گاهي اوقات هم كارا به بن بست مي خوردولي همش اين جمله رو با خودم تكرار مي كردم كه" بهشت را به بها مي دهند نه بهانه". اينقدر تو كارام سماجت به خرج دادم و اين وسط خدا هم چند موردي دستمو گرفت تا اينكه تونستم مدارك رو توي دقيقه نود برسونم.

3

سه شب بود كه خواب به چشام نيومده بود. همش مي رفتم توي سايت و دنبال اسمم مي گشتم و متوجه مي شدم كه هنوز،كاروان بندي نشدم ولي يه حس غريبي بهم مي گفت كه حتماً اسمت در مي ياد. شب سوم ،ساعتاي سه نيمه شب بود كه رفتم توي سايت و ديدم كه كاروان بندي شدم. شماره كاروان،تاريخ پرواز، اسم هتل مكه،اسم هتل مدينه...از خوشحالي نزديك بود قلبم از تپش بايسته.با چشماي گريون ،چند بار ديگه از اول كنترل كردم تا اينكه باورم شد. صداي گريه م اهالي خونه رو هم بيدار كرد. جالب اينجاس كه وقتي جريان رو به اونا گفتم، اونا هم پا به پاي من شروع كردن به گريه.  تا صبح ازخوشحالي خوابم نبرد. طبق قولي كه به بچه ها داده بودم،دونه دونه،مشخصاتشون رو وارد كردم؛ حقيقي،مسعودي،رضايي... هيچكدوم اسمشون نبود كه نبود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط زائر سرگشته  | 

دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است

بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي

دعای مادر  

1

براي ديدارخونواده م رفته بودم، پدرو مادري كه هزار كيلومتردوري ازاونا،ذره اي اونارو  ازم دور نكرده بود. رفتم تادوباره، نگاههاي عاشقانه پدر و مادري رو بر ذره ذره وجودم حس كنم كه معلماي دوران ابتداييم هم بودن؛ همونايي كه اين بنده حقيرخدا را به نگاههاي عاشقانه فراخوندن ؛اونم  به  هركسي كه اسمشو پدر و مادر مي زارن.

… و مادرم گفت: اگر قبل ازاون كه اسم من براي تشرف به حج،اعلام بشه از دنيا رفتم يادتون باشه كه پسرم روبه جاي من به خونه خدا بفرستين. كلام عاشقانه ش همچون ستاره اي در سياهچاله هاي دلم فرود اومد و انگار يه قدم به آفتاب نزديك تر شده باشم ،گرمايي تمام وجودمو فرا گرفت. بي اختيار، اين جمله ها بر زبونم جاري شد كه؛ مادر جون!ان شاء الله شما صد سال زنده باشين. اگه خدا بخواد،همين امسال به زيارت خونه ش ميرم.فقط کافیه شما واسم دعا کنین. 

هنوزهم هروقت به ياداون لحظه هامي افتم،بي اختيار اشك ازچشام جاري مي شه و ازخودم مي پرسم كه چی شد که گفتم امسال و نگفتم به زودي؟

…و هنوز هم حس مي كنم كه بازمادري كه هزاركيلومتر دوري از اون ، ذره اي اونو از من دور نمي كنه داره زير لب، آرزو هاي منو آرزومي كنه.

2

براي ديد و بازديد عيد رفته بودم خونه يكي از فاميلا كه "همسر شهيد اشتري" رو هم اونجا ديدم. ايشون كه تازه از مكه برگشته بودن،حسابي تونستن با حرفاشون بذر اميد رو تو دلم كه كم كم داشت شوره زار شدن زمينش رو باور مي كرد،بكارن. اونهمه سوالي رو كه تو ذهنم از قبل براي پرسيدن آماده كرده بودم، همه رو به دست فراموشي سپردم و بي اختيار از ايشون خواستم كه واسم دعا كنن تا همين امسال به زيارت خونه خدا مشرف بشم. هنوزهم هر وقت به ياد اون لحظه ها مي افتم، بي اختيار اشك از چشمام جاري مي شه واز خودم مي پرسم كه چرا گفتم امسال و نگفتم به زودي؟

3

...سيده خانوم از پشت گوشي ، دست بردار نبود وپشت سر هم در حق پدر و مادرم دعا مي كرد و مي گفت كه ان شاء الله به حق جدم كه از جوونيت خير ببيني و از خدا هرچي خير بخواي بهت بده. ممنونم كه واسه بچه م وقت گذاشتي و يادش انداختي كه نسبت به پدر و مادر واقعيش، حضرت علي(ع) و فاطمه(س) ، چه مسئوليت سنگيني داره...

...دنبال كاراي سفرم به خونه خدا بودم كه برام  پيامكي اومد؛دوست عزیز! سلام.شما براي نجات من ،آبروتونو با خدا معامله كردين.خدا پدر و مادرتونو براتون نگهداره. ان شاء الله از خدا هر چي بخواين  بهتون بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط زائر سرگشته  |