پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چراملك جهان را به جوي نفروشم

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه
كه هركه بي هنر افتد نظربه عيب كند
اعتراض!

... يادم رفت بگم، كاروان ما در مسير راه جده تا مدينه ،استراحت كوتاهي در "ساسكو"* داشت. رستوراني كه مهمترين و به ياد موندني ترين شاخصه ش كاركنان ايراني اون بود كه باعث مي شد احساس غربت نكنيم؛ درست مثل اين بود كه اتوبوس ما توي مسير شيراز به تهران،توي يكي از اين حاج حسين سوهاني هاي قم توقف كرده باشه. البته از حق نبايد گذشت كه رستوران مجهزي بود.ما هم كه هنوز توي جو رستوران هاي دانشجويي ايران بوديم، همگام با بقيه دوستان شروع كرديم به اعتراض كه،اي بابا اين چه غذاييه و مگه اين غذا رو اينجور درست مي كنن و ....
انگار يادمون رفته بود كه واسه چه هدفي اومديم و با تمام وجود حس كردم كه هنوز آتيش دلبستگي به دنيا در وجودم زبانه مي كشه.
اين جو اعتراض، وقتي به هتل جوهرة العاصمه هم رسيديم دست از سر اعضاي كاروان بر نداشت. ازدحام بچه هاي كاروان در طبقه همكف هتل، سوژه خوبي شده بود براي دانشجو هاي عكاسي كه از همه جا بي خبر،داشتن از زواياي مختلف عكس مي گرفتن.امابر خلاف پيش بيني اونا،با همت كاركنان هتل، در كمتر از يه ربع، همه اعضاي كاروان ،توي اتاقاشون مستقر شده بودن تا هم ما از اعتراض هايي كه كرده بوديم شرمنده بشيم و هم اونايي كه فك مي كردن سوژه خوبي براي عكاسي پيدا كردن.
* ساسكو:نام محلي در ۱۵۰ كيلو متري مدينه؛بين راه جده تا مدينه است كه استراحتگاهي به همين نام نيز در آنجا ساخته شده است. همه ساله و طبق برنامه تنظيمي،تمامي زائراني كه براي سفر عمره راهي كشور عربستان مي شوند، در بين راه جده تا مدينه و براي رفع خستگي سفر با اتوبوس،ساعتي را در اين مكان توقف مي كنند كه البته بر حسب زمان رسيدن به ساسكو، از زائران با يك وعده غذاي گرم پذيرايي مي شود.
هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك
گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
دعا برای حفاظت ازشردشمنان

بار خدایا!
توروبه جمال وجلالت که درپرده هاپوشیده س وبه اون نورکمالت که عرش ،احاطه ش کرده وبه جایگاه عزت وشرافتی که درعرش قدرتت جای داره وبه اونچه قدرت ملکوتت به اون احاطه داره، قسمت میدم ای خداوندی که دستوروفرمان توردنمیشه وحکم وقضاوت تو برگشت ناپذیره،بین من ودشمنان من حجابی قراربده که تندبادهاقدرت متفرق کردن وشمشیر های برنده توانائی قطعه قطعه کردن وسرنیزه هانیروی نفوذدراون رونداشته باشن.
ای خدائی که قدرتت ازهمه بیشتره بین من وکسانی که منو هدف تیرهای خودقرار میدن وبلاهای عظیم رو به سوی من سرازیر می کنن حایل شو.
ای خدائی که اندوه یعقوب رو برطرف کردی ،غم وغصه منوهم برطرف کن ای خدائی که بیماری ایوب روبرطرف کردی ،گرفتاری منو هم رفع کن.
ای خدائی که همیشه پیروزی،منو هم بردشمنی که دارم پیروز کن.
مناجاتي از پیامبر صلح و دوستي -برگرفته از کتاب سنن النبی
نوشته علامه سید محمد حسین طباطبائی ص۴۲۵
...توصيف لحظه زيباي ديدارمنزل معشوق خيلي سخته.اما براي خيلي از اونايي كه تا به حال به مدينه مشرف شدن، نوحه اي هست كه ياد آور اون لحظه سبز سبزباشه و با هر بار شنيدنش ، دوباره دلشون هواي كوي يار كنه...
روي بنماي ووجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
سلام من به مدينه

"از جده تا مدينه 6 ساعتي راه بود 6 ساعت كه دل آدم يه نجوا مي خواد. سي دي كه نداشتيم ، دست به دامن گوشي ها شديم."
...نوحه اي رو كه بين راه جده تا مدينه، يكي ازهمسفرا برام بلوتوث كرده بود رو داشتم گوش مي دادم كه يه باره حس كردم تمام همسفرا دارن گريه مي كنن.اولش فكر كردم كه دليلش شايد شنيدن همون نوحه باشه كه داشت از بلندگوي داخل اتوبوس هم پخش مي شد اما نه؛ بعد از لحظاتي، با ديدن گنبد نماي مسجد نبوي كه از دور مثل نگيني دردل تاريكي مي درخشيد،صداي گريه م ميون گريه همسفرا گم شد...
سلام من به مدينه به آستان رفيعش
به مسجد نبوي و به لاله هاي بقيعش
سلام من به علي و به حلم و صبر عجيبش
سلام من به بقيع و چهار قبر غريبش
نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا
گرفته باز دلم بهر قبر مخفي زهرا
تو اي مسافر شهر مدينه در دل شب ها
نبود هر چه كه گشتم نشان ز مرقد زهرا
.................................................
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
ساخت فلسطين

همه ي جورابهاش بافت آمريكا، فرانسه و خلاصه هرجايي بود؛ جز عربستان.به فروشنده گفتم:"بافت عربستان بده،مي خوام برا سوغات". از نگاش فهميدم چيز پرتي خواسته م،چون عربا اصلاً جوراب نمي پوشن!
خواستم برم كه گفت:«صنع فلسطين». برگشتم و جوراب رو نگاه كردم. نوشته بود:«made in Israel»!
پی نوشت:
دانلودگزارش جديدي از "حاج محمد دلاوري" : فلسطین ؛ از آغاز اشغال تاکنون
قبل از رفتن به سفر ، از خدا خواستم كه "همه چي رو فراموش كنم و يه آدم ديگه بشم". اماهيچ وقت به ذهنمم خطور نمي كرد كه اين دعا مي تونه يه دعاي خيلي خطرناك باشه.
از هر كرانه تير دعا كرده ام روان
باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود
دعاي فراموشي!

...تازه رسيده بوديم فرودگاه جده و بعد از طي مراحل اداري ورود به خاك عربستان، رفتيم كه خودمونو واسه نماز ظهروعصر آماده كنيم. چشمتون روز بد نبينه!داشتيم وضو مي گرفتيم كه يه باره با نگاه كردن به رفقاي بغل دستيم متوجه شدم كه دارم برعكس همه، وضو مي گيرم . اولش فكر كردم كه جو منو گرفته، اما بعدش ياد دعايي افتادم كه قبل از عزيمت به سفر به زبونم جاري شده بود و كلي خودمو ملامت كردم كه؛آخه مرد حسابي اين چه دعايي بود كه كردي!؟ آخه آدم دعا مي كنه كه فراموشي بگيره؟
واما قصد بنده از نقل اين خاطره در شب قدر، اين بود كه به عنوان" يه زائر سرگشته" ازتون بخوام توي دعاهاتون دقت كافي به خرج بدين ،چرا كه امشب قراره تقدير يه سالتون رورقم بزنن. از اين دعاهاي خطرناك هم نه واسه خودتون و نه واسه هيچ بنده خدايي نكنين.
در اين ليالي قدر ما روازدعاي "خيرتون" بي نصيب نزارين
تقديم به همسفر عزيز"حاج محسن عبدي"كه پس ازيك ماه دوري از او در شب قدر و در حرم امام خميني موفق به ديدارش شدم.
بر شمع نرفت ازگذرآتش دل دوش
آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
امام عزيز!سلام

امام عزيز!
سلام
اين اولين نامه اي است كه پس از نوزده سال دوري از شماجرات نوشتنش را پيدا كرده ام.
اما چرا اين قدر دير!؟ آخر شما كه غريبه نيستيد اين دنيا چنان بلايي به سرم آورده كه عاشقي از يادم رفته است.
امام عزيز! من يكي از همان جواناني هستم كه قرار بود عرصه كار و خدمتم آوردگاهي باشد كه در آن خير و شر را در مصاف يكديگر قرار دهم و با فكر و تفاهم و تبادل تجربيات ، اسلام و ايران را حفظ نمايم . آيا من سرباز لايقي براي اسلام و كشورم بوده ام؟
من به شما قول داده بودم كه به تعصبات زيان بار مذهبي و احساسات ناسيوناليستي كه در تقابل ناخوشايند ايمان و مليت ظاهر مي شود ، دامن نزنم و باعث شكست و انزواي اسلام در صحنه قدرت و مديريت جامعه نشوم . مجاهدي باشم كه در كمال اخلاص تا پيروزي حق عليه باطل خدمت كنم . آيا من سكان دار خوبي براي اسلام و ايران در دل طوفان ها و گرداب ها بوده ام ؟
آيا ارزش آن را داشته ام كه شما مرا ذخيره اين مملكت و وارث اين كشور و خود را خدمت گزار من بدانيد؟
من يكي از همان جواناني هستم كه استقلال و آزادي را به عنوان امانت هايي بزرگ كه از رهگذر جان فشاني خرد و كلان به دست آمده بود به دستشان سپرديد. از دريچه نگاه شما ، من يكي از رهبران آينده اين ملت بودم و ناگزير از مبارزه و روشنگري مردم، براي نيل به حقيقت استقلال وآزادي در تمام عرصه هاي نظري و عملي . آيا من امانتدار خوبي براي امانت بزرگ استقلال و آزادي بوده ام؟
شما از من خواستيد كه چون سپيد دل و آزاده و روشن روان ام، حق جو باشم و حقيقت را بر مصلحت گرايي هاي نفساني و اجتماعي ام ترجيح دهم . مرا مخاطب شايسته و فداكاري دانستيد كه گفتگو با اوآسان ترومطمئن تربود وبه سلوك و وفا داريش درهربرهه اي از زمان دل بستيد. پدرم، در فضاي آزاد و نوراني اش هنگامي كه رنگ و بوي حقيقت گفتار و رفتار شما را حس نمود، بي درنگ به همدلي و همراهي با شما بر خواست و بند هاي جهل و جور حاكم بر محيطش را در هم شكست . آيا من فرزند شايسته اي براي آن پدر بوده ام؟
از دريچه چشمان شما ، قلب من لطيف وملكوتي بود . به ملكوت نزديك تر بودم چون هنوز چيزهايي كه مرا از خدا دور مي كرد به زندگي ام اضافه نشده بود . روحم جوان بود وانعطاف پذير.
من خود را محبوب خدا مي دانستم چرا كه شما گفته بوديد.( توقع نداشته باشيد كه من بتوانم از عهده ثناي شما و شكر عملتان برآيم . شما را همان بس كه محبوب خداي تعالي هستيد)
شما مرايكي از جوانه هايي دانستيد كه تا به حال نظيرشان از اول تاريخ تا به حال كم بوده است..
اما امام عزيز ، آيا آن جوانه ديروز توانسته است امروز دوباره متولد شود و به ملكوت آسمانها برسدو لياقت آن را داشته باشد كه او را از خود بدانيد و خود را از او؟
ارادتمند؛فرزند كوچك شما اشكبوس شرفي