در انتظار رويت ما و اميدواري
در عشوه وصالت،ما و خيال و خوابي
مدينه! انتظار،مي كشدمرا آخر

سخت ترين بخش سفر؛ از جده تا مدينه و انتظار و انتظار و ...

بالاخره رسيديم مدينه ولي اونايي كه خودشونو به خواب زده بودن مگه بيدار مي شدن!؟
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
امام علي(ع) به روايتي نو۳
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
مسافرنخبه

توي هواپيما،وقتي با جنب و جوش بيش از حد دانشجوهاو رفت وآمد مداومشون مواجه شدم، تازه باورم شد كه با كاروان نخبگان دانشجويي ؛با مخترع ها ،مبتكرها، نفرات برتر كنكور، برندگان جشنواره خوارزمي هستم.نفر بغل دستيم كه مخترع يه قطعه واسه هواپيما بود،بعد از معارفه و به محض خاموش شدن چراغ كمربند ايمني، يه باره غيبش زد. آخراي سفر بود كه برگشت. به شوخي بهش گفتم : كجا بودي، فكر كردم رفتي با خلبان صحبت كردي و وسط راه پياده شدي.لبخند رو لباش نقش بست وگفت:جات خالي ،رفته بودم كابين خلبان مهموني.تو چرا نيومدي؟ گفتم :لطف عالي متعالي!ما جامون خيلي هم خوبه.ولي خودمونيما عجب دل شيري داري؟ما داريم از ترس مي لرزيم اونوقت تورفتي تو كابين خلبان؟از شما نخبه ها هيچي بعيد نيست. از خلباني هم كه سر ذوق اومده و از لحظه شروع پرواز يه ريز داره سخنراني وشوخي مي كنه هم بعيد نيست.حالا كجا مي ري؟ گفت: اومدم وسايلمو ببرم. آخه مگه مي شه لحظه نشستن هواپيما رو از دست داد!؟
دل را كه مرده بودحياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مي اش در مشام افتاد
داشتم مي مردم

قرار ما با كاروان ،جلوي ترمينال ۳ مهر آباد بود. تازه رسيده بوديم كه يه باره يادم افتاد كه اي دل غافل ،با وجود اين همه يادداشت كردن اسم افراد فاميل وآشنايان،دوست پدرم و همچنين پسر عموي پدرم رو فراموش كرده و ازشون حلاليت نطلبيده بودم.زنگ زدم ولي پيداشون نكردم و آخر سر مجبور شدم كه مثل هميشه،دست به دامن مادرم بشم و از ايشون بخوام كه برام حلاليت بطلبن. هنوز درگير اين موضوع بودم كه يه باره آشوبي تو دلم به پا شد؛ آخه مهمترين كار قبل از حج يادم رفته بود. از همراهاني كه واسه بدرقه ام اومده بودن عذر خواهي كردم و ميون بهت و حيرت اونا،رفتم يه گوشه اي و با چشماي گريون براي اولين بار شروع كردم به نوشتن وصيت نامه. هر چي بود،گريه م گريه ناراحتي نبود.شايد واسه اين بود كه من سنگدل،سبك سبك شده بودم.باورم نمي شد ، من و نوشتن وصيت نامه؟انگار داشتم مي مردم ولي خوشحال خوشحال...
دوستي در ذيل مطلب "ديدگاههاي حضرت علي (ع) درباره خود و روزگارش" نظر زيبايي داده بودند؛ درب بسته مسجد امام علی(ع) شما رو توی فکر برده یا خطبه های امام در صفین . فکر شما رو باید آل سعود ( آل یهود ) مشغول خودش بکنه که چرا درب این مسجد بسته است . من توی سفری که به ترکیه هم داشتم همین ماجرا بود . تا بوده دشمنی با شیعه علی بوده . از شیعان کشورهای بحرین و یمن و پاکستان گرفته تا خود شعیان کشور عربستان که هر روز عرصه رو بر اونها تنگ می کنند . قسمت دوم اين مطلب رو در شب قدر تقديم مي كنم به اين دوست و تمامي آناني كه همچون شيعيان عربستان ،هنگامي كه از مذهبشان مي پرسي ، با افتخار مي گويند شيعه و سرشان را بالا مي گيرند و بلندتر مي گويند: وبحمدالله جعفري! التماس دعا
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه عشق
تيره آن دل كه در او شمع محبت نبود
امام علي(ع) به روايتي نو۲
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
قسمت

۱
يه روز ازروزاي تعطيلي قبل از پايان ترم،داشتم از حياط دانشكده رد مي شدم كه حقيقي و مسعودي رو ديدم كه نشسته بودن رو چمن ها و داشتن محتويات يه پاكت رو وارسي مي كردن.شستم خبردار شدكه احتمالاً دوباره توي دانشگاه دارن يه چيزي ميدن و اين دوستان به قول معروف دارن يه جورايي تك خوري مي كنن.
با كنجكاوي رفتم جلو وازشون پرسيدم: داداشا خبريه؟مسعودي در حالي كه شيطنت از نگاش مي باريد گفت: مي خواستي چه خبرباشه؟با اجازه تون اسممون واسه حج در اومده و داريم ثبت نام مي كنيم. گفتم مبارك باشه. ماهم مي تونيم ثبت نام كنيم؟مسعودي گفت: مگه اسمت دراومده حضرت آقا!؟
خواستم بهش يه چيزي بگم ولي خودمو كنترل كردم. يه حسي بهم مي گفت كه يه كاسه اي زير نيم كاسه اين دو نفره.با يه دل شكسته راه افتادم سمت مركز فرهنگي دانشگاه.
آقاي نادري،مدير مركز، تا منو ديدگفت: ان شاء الله كه واسه ثبت نام حج عمره اومدي؟ نا باورانه گفتم آره ولي من قبولي ترم بهمن دانشگاه هستم و توي سايت" لبيك" ثبت نام نكردم.گفت:اشكالي نداره.از شانس شما،يه تعداد از بچه هاي دانشگاه شهيد بهشتي انصراف دادن واين پاكتاي ثبت نام رو برگردوندن.دانشجوهاي خودمون هم كه ماشالله! دارن خودشونو واسه امتحان آماده مي كنن و از صبح فقط چن تاشون به ما سرزدن. بفرمايين اينم آخرين پاكت كه قسمت شماس.
2
يه هفته تمام دنبال كاراي پاسپورت و عكس و مدارك و وام خودم و بچه هاي ديگه بودم. گاهي اوقات هم كارا به بن بست مي خوردولي همش اين جمله رو با خودم تكرار مي كردم كه" بهشت را به بها مي دهند نه بهانه". اينقدر تو كارام سماجت به خرج دادم و اين وسط خدا هم چند موردي دستمو گرفت تا اينكه تونستم مدارك رو توي دقيقه نود برسونم.
3
سه شب بود كه خواب به چشام نيومده بود. همش مي رفتم توي سايت و دنبال اسمم مي گشتم و متوجه مي شدم كه هنوز،كاروان بندي نشدم ولي يه حس غريبي بهم مي گفت كه حتماً اسمت در مي ياد. شب سوم ،ساعتاي سه نيمه شب بود كه رفتم توي سايت و ديدم كه كاروان بندي شدم. شماره كاروان،تاريخ پرواز، اسم هتل مكه،اسم هتل مدينه...از خوشحالي نزديك بود قلبم از تپش بايسته.با چشماي گريون ،چند بار ديگه از اول كنترل كردم تا اينكه باورم شد. صداي گريه م اهالي خونه رو هم بيدار كرد. جالب اينجاس كه وقتي جريان رو به اونا گفتم، اونا هم پا به پاي من شروع كردن به گريه. تا صبح ازخوشحالي خوابم نبرد. طبق قولي كه به بچه ها داده بودم،دونه دونه،مشخصاتشون رو وارد كردم؛ حقيقي،مسعودي،رضايي... هيچكدوم اسمشون نبود كه نبود.
دوستي، در ذيل يكي از مطالب نظر بسيار زيبايي داده بودند؛خیلی از وبلاگ ها رو دیدم که خاطراتشون رو ازمدینه وبقیع می نویسند ، ولی کسی درباره اینکه بعد از سفر چیکار کنیم که ازحال واحوال معنوی مون استفاده کنیم و از آن برای زندگی مون بهره ای ببریم صحبتی نکرده اند. سخن اين دوستمون منو به تفكر واداشت و مدتي است كه تنها تصويري كه مدام در ذهنم نقش بسته، تصوير درب هميشه بسته مسجد امام علي (ع) در مدينةالنبي است.
ضمن تشكر از اين دوست گرامي،سلسله مطالبي كه در ادامه مي آيد، شايد انجام گوشه اي از وظايفي است كه اين دوست و ساير دوستان به واسطه نظرات پر مهرشان بر دوشم گذارده اند. باشد كه گرد و غبار تاريخ را كنار بزنيم و يادمان بيافتد كه مديون خون كيستيم!
زگريه مردم چشمم نشسته درخون است
ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
امام علي(ع) به روايتي نو۱

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
رفتن يا ماندن برگرفته از وبلاگ انديشه اسلامي

یادم نمیره اون روزی رو که قرار بود برای حج عمره قرعه کشی کنن .وای که چه حالی داشتم شانس منم که ماشالله قربونش برم توپ توپ. با خودم گفتم :شوخی شوخی، با حج ام شوخی؟ ما کجا حج کجا بالاخره رفتم سمت اتاق فرهنگی که خانم کتابی اومدو گفت : آقای کرمی التماس دعا داریم اگه رفتیید ؟ حرفشو ناتموم گذاشتم و پرسيدم :اگه رفتید یعنی چی؟! بنده خدا گفت :رو تابلو رو بخون میفهمی. رفتم سمت برد دیدم ای دل غافل ما هم هستیم اما کجا تو ذخیره مازاد ذخیره(ذخيره دوم ).به دو رفتم پیش خانم نقی لو ،مسئول این کار، گفتم: من وضعیتم چه جوریه؟ گفت دمی به مرگ دمی به حیات. اگه اونا نرفتن تو میری ....
آقا ما هم که دلمون پر میزد برا حج گفتیم :خدایا!یه جوری ما رو هم بالاغیرتآ به فیض برسون. سرتون رو درد نیارم،بعد ازدو الی سه روز ، مسئول ثبت نام اومد گفت :کرمی!خدايی چه دعائی کردی گفتم: چه طور مگه؟ اون بنده خدا هم گفت: اولی که پرید. دومی که سرتا پا رفت تو گچ . این چه دعائی بود که تو کردی؟ آقا منم كه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ،تو حال قاطی پاتی وجدان درد دعام بودم که گفتم :ان شاالله دوباره میتونن برن دیگه؟ گفت: آره .ما هم بی جنبه بازی در آوردیم و گندزدیم به هرچی خوشحالی تو دنیا. این خاطره رو گفتم تا يادم باشه که از این به بعد، هرچی آرزو می کنم اول خوب بهش فکر کنم بعد از خدا بخوام ؛چون این دفعه به خیر گذشت ولی دفعه بعد دیگه ..............
در كعبه كوي تو هر آن كس كه بيايد
از قبله ابروي تو در عين نماز است
زير ناودون طلا
دانلود قسمت نخست (1)آخرین گزارش"سفرنامه حج نخبگان دانشجویی"پخش شده درتاريخ25 /۰۶/۱۳۸۷ از شبكه ۳ سيما
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل راه است در بدايت
اولين منزلگاه-جده

...سلام سرزمين حجاز!

فرودگاه جده... نه چندان شبيه آنچه تصورش مي كردي...
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
از دريچه دوربين مردي شبيه باران

پخش قسمت سوم گزارش "کاروان ما:سفرنامه حج بانخبگان(دانشمندان جوان ایرانی)"دوشنبه بيست و پنجم شهریور،ساعت ۲۲ ازشبکه ۳
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي
كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
پرواز تا خدا

به قول دوستمون "آقاي دلاوري":تو هواپيمايي كه چند صد حاجي جوون دانشجو با خودش ببره، اين برو بيا طبيعيه!

... تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد
شاگرد آخر(قسمت پاياني)

قرعه كشي كه شروع شد ،قلبم از هيجان داشت از سينه م كنده مي شد. اسم نفر اول روكه اعلام كردن،صلوات بلند بچه هاي يه طرف سالن، نشون ازاين داشت كه حاجي از بين اوناست.سرموكه به اون سمت برگردوندم ،ديدم كه يكي از همكلاسي هاي ماست . بيچاره از خوشحالي نمي دونست چيكار كنه. داشت مثه ابر بهار گريه مي كرد. نفر دوم رو خوندن و باز يه سمت ديگه سالن غلغله شد. نفر سوم از خوشحالي ،خودش قبل از بقيه صلوات فرستاد. توي اون شلوغي، فقط تونستم دست نفر چهارم روببينم كه به نشونه تشكر از خدا به آسمون بلند بود.نفر پنجم... نفر ششم... نفر هفتم...نفر...
محمد دستشو گذاشت رو شونه م و در حالي كه اشك تو چشاش حدقه زده بود با طعنه گفت: چي شد آقا داداش! مگه نمي گفتي اسممون در مي آد؟ چيزي به پايان قرعه كشي نمونده ها . مجري برنامه ، اسم نفرات رو يكي يكي مي خوند و هربار از خوشحالي دوستام خوشحالتر و بخاطر در نيومدن اسممون غمگين ترمي شدم. توي همچين حال غريبي مجري هم با آب و تابي كه به جمله هاش می داد، حال منو غريب تر كرد: و نفر آخر!نفر آخر!نفر آخر فكر مي كنين كيه؟شما!شما!يا شما؟
هيجان به اوج خودش رسيده بود. نفس ها توي سينه حبس شده بود .از هيچ كس صدا در نمي اومد؛ شايد هم من هيچ صدايي نمي شنيدم ،شايد هم زمان متوقف شده بود. ديگه حال خودم رو نمي دونستم و تنها توي دلم براي محمد دعا مي كردم. وقتي ياد حرف هاي مادرم مي افتادم كه مي گفت: اگه لايق لبيك خدا باشين اسمتون در مي آد، دلم آروم مي گرفت. مجري اسم آخرين نفر رو هم خوند و من فقط حركت لبهاش رو مي ديدم. چند لحظه بعد ، صداي گريه محمد رو كه داشت ميون گريه ها ي همراه با صلوات بچه ها گم مي شد ،به وضوح مي شنيدم .باچشماي گريون بغلش كردم و خواستم بهش تبريك بگم كه پيشونيمو بوسيد و گفت:خوشا به سعادتت. براي اولين بار شاگرد آخر شدي!
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بودكه قرعه دولت به نام ما افتد
شاگرد آخر (قسمت اول)

...و همين طور كه از جلوي دفتر معاونت دانشجويي رد مي شدم،طبق معمول ايستادم و براي چندمين بار توي اون هفته ، به پوسترثبت نام عمره دانشجويي خيره شدم. بازم افكار پريشون ،دوباره به ذهنم هجوم آورده بودن كه بابا مگه نمي گن قرعه كشيه؟ آخه توي چن تا قرعه كشي اسمت در اومده كه اين دوميش باشه ؟
غرق افكارمسموم خودم بودم كه حس كردم يكي دست گذاشت روي شونه م . برگشتم و ديدم كه محمد،دوست صميميم ،در حالي كه مثل هميشه لبخندي رو لبشه داره مي گه :چيه آقا داداش؟! بازم كه تو فكري. هنوز نتونستي يه تصميم درست و حسابي بگيري؟من كه دارم مي رم ثبت نام . اين چن روزه رو هم به خاطر تو نرفتم؛آخه دوست داشتم كه اگه خدا قسمت كنه با شاگرد اول دانشگاه همسفر بشم. بعد هم راهشو كشيد و رفت. هنوز چند قدمي بيشتر دور نشده بود كه صدا زدم :محمد! محمد!و به دنبالش راه افتادم...
...مدتي از روز ثبت نام گذشته بود كه يه روز تو ی حياط دانشگاه محمد رو ديدم كه نفس نفس زنون خودشو رسوند بهم ودر حالي كه بريده بريده حرف مي زد بهم فهموند كه فردا مراسم قرعه كشي عمره دانشجوي يه. گفتم :حالا تو چرا اينقدر هول شدي. گفت: تو چرا اينقدر بي تفاوتي؟ نكنه خبريه؟ شاگرد اول واز اين حرفا ديگه؟ گفتم: چه ربطي داره؟ مي خواد باورت بشه يا نه، از اون روزي كه ثبت نام كرديم،همش حس مي كنم كه بايد بريم وساكامونو ببندیم .
صبح روز قرعه كشي ، سر نماز دعا كردم كه هرچي خيره برام پيش بياد. راه افتادم سمت دانشگاه وزودتر از هميشه هم رسيدم.اما توي سالن اجتماعات، جاي سوزن انداختن پيدا نمي شد. آقا محمد هم كه شيطونيش گل كرده بود جلو اومد و گفت: آقا داداش! از استرس خوابت نبرده ها؟! از چشاي خواب آلوده ت معلومه. گفتم: امان از تجربه، ايندفه رو خوب حدس زدي. ديشب درست مثل شب كنكور،تا صبح خواب به چشام نيومد كه نيومد. خدا خدا مي كردم كه هرچه زودتر صبح بشه.
صوت زيباي قرآن، سكوت زيبايي رو به مجلس حاكم كرد.سخنراني هاي مسئولين دانشگاه هم نا خواسته، لحظه به لحظه به هيجانات ما اضافه مي كرد. تا شروع قرعه كشي، همهمه خاصي بر سالن حاكم بود. انگار همه دانشجوها براي اولين بار، فارغ از افكار متفاوتشون ،از يه نقطه مشترك حرف مي زدن. از حج، حركت، رفتن...
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي
دعای مادر

1
براي ديدارخونواده م رفته بودم، پدرو مادري كه هزار كيلومتردوري ازاونا،ذره اي اونارو ازم دور نكرده بود. رفتم تادوباره، نگاههاي عاشقانه پدر و مادري رو بر ذره ذره وجودم حس كنم كه معلماي دوران ابتداييم هم بودن؛ همونايي كه اين بنده حقيرخدا را به نگاههاي عاشقانه فراخوندن ؛اونم به هركسي كه اسمشو پدر و مادر مي زارن.
… و مادرم گفت: اگر قبل ازاون كه اسم من براي تشرف به حج،اعلام بشه از دنيا رفتم يادتون باشه كه پسرم روبه جاي من به خونه خدا بفرستين. كلام عاشقانه ش همچون ستاره اي در سياهچاله هاي دلم فرود اومد و انگار يه قدم به آفتاب نزديك تر شده باشم ،گرمايي تمام وجودمو فرا گرفت. بي اختيار، اين جمله ها بر زبونم جاري شد كه؛ مادر جون!ان شاء الله شما صد سال زنده باشين. اگه خدا بخواد،همين امسال به زيارت خونه ش ميرم.فقط کافیه شما واسم دعا کنین.
هنوزهم هروقت به ياداون لحظه هامي افتم،بي اختيار اشك ازچشام جاري مي شه و ازخودم مي پرسم كه چی شد که گفتم امسال و نگفتم به زودي؟
…و هنوز هم حس مي كنم كه بازمادري كه هزاركيلومتر دوري از اون ، ذره اي اونو از من دور نمي كنه داره زير لب، آرزو هاي منو آرزومي كنه.
2
براي ديد و بازديد عيد رفته بودم خونه يكي از فاميلا كه "همسر شهيد اشتري" رو هم اونجا ديدم. ايشون كه تازه از مكه برگشته بودن،حسابي تونستن با حرفاشون بذر اميد رو تو دلم كه كم كم داشت شوره زار شدن زمينش رو باور مي كرد،بكارن. اونهمه سوالي رو كه تو ذهنم از قبل براي پرسيدن آماده كرده بودم، همه رو به دست فراموشي سپردم و بي اختيار از ايشون خواستم كه واسم دعا كنن تا همين امسال به زيارت خونه خدا مشرف بشم. هنوزهم هر وقت به ياد اون لحظه ها مي افتم، بي اختيار اشك از چشمام جاري مي شه واز خودم مي پرسم كه چرا گفتم امسال و نگفتم به زودي؟
3
...سيده خانوم از پشت گوشي ، دست بردار نبود وپشت سر هم در حق پدر و مادرم دعا مي كرد و مي گفت كه ان شاء الله به حق جدم كه از جوونيت خير ببيني و از خدا هرچي خير بخواي بهت بده. ممنونم كه واسه بچه م وقت گذاشتي و يادش انداختي كه نسبت به پدر و مادر واقعيش، حضرت علي(ع) و فاطمه(س) ، چه مسئوليت سنگيني داره...
...دنبال كاراي سفرم به خونه خدا بودم كه برام پيامكي اومد؛دوست عزیز! سلام.شما براي نجات من ،آبروتونو با خدا معامله كردين.خدا پدر و مادرتونو براتون نگهداره. ان شاء الله از خدا هر چي بخواين بهتون بده.
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
به بهانه حضورخانواده شهيد عباس بابايي درسیما

سال۶۶ كه به مكه مشرف شدم ،عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود. ولي او نيامد و گفت :"حضور من در جبهه ثوابش بيشتر از حج است." اما موقع خداحافظي گفت كه سعي مي كند تا روز عيد قربان حتما خودش را به ما برساند . اعمال شروع شدو بابايي نيامد تا صحراي عرفات.داشتيم به سمت منا حركت مي كرديم كه ناگهان بابايي را با لباس احرام و درحال گريستن ديدم. سعي كردم خودم را به او برسانم كه گمش كردم.وقتي به مكه برگشتم،خبر دادند كه سرلشكر "عباس بابايي" روز عيد قربان به شهادت رسيده است.
منبع: كتاب ناودان طلا، موسسه ميراث اهل قلم، زمستان ۱۳۸۶
هنگام وداع تو زبس گريه كه كردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
وداع با مدینه

سر فراگوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست؟
و هر چيز قشنگي تو رو ياد من ميندازه

مدينه عزيز!سلام
شايد اين اولين نامه اي باشه كه توي عمرت دريافت كردي. آخه به قول بعضي ها، توي زمونه اي كه آدما واسه همديگه وقت كم مي يارن، كدوم آدم عاقلي ساعت 3 نيمه شب پا مي شه ونه واسه يه نفر كه واسه يه شهر نامه مي نويسه.
اما خودمونيما، دلبريت حرف نداره. از روزي كه برگشتم شهرمون تاامروز،يه شب نتونستم راحت وآسوده بخوابم . ياد اوري اون روزاي خوش با هم بودن نمي زاره آب خوش از گلوم پايين بره. طفلكي زنم هم فهميده كه گلوم جايي گير كرده. وقتي مي بينه كه شبا يواشكي پا مي شم و ميام تا به عكساي قشنگي كه با هم گرفتيم نگاهي بندازم، مي فهمه كه بازم هواي عاشقي زده به سرم!و اونوقته كه مي شينه و به قربون صدقه رفتناي من به عكساي يادگاريت و اشك ريختنام نگاه مي كنه.
ميدوني چيه مدينه؟! از روزي كه برگشتم،هر چيز قشنگي ؛ازاذان موذن زاده و ربناي شجريان گرفته تا نوحه بقيع كريمي ،تورو ياد من ميندازه. روزاي اول فك مي كردم كه دوري از تو هم مثل دوري از فاميل و شهرمون واسم عادت مي شه اما نشد كه نشد. خوب! اينا همش برمي گرده به خوبي هايي كه توي مدت كم با هم بودن از من و دوستام دريغ نكردي.
مدينه مهربون!تازگيا فهميدم كه اين حس فقط مختص من نيست و بعضي از دوستايي هم كه با ما بودن، كما بيش اين حس تو وجودشون جوونه زده و همگي دچار يه حسي شبيه دوست داشتن شدن. شايد هم به جرات بشه ،اسم اين حس رو عشق گذاشت...
به هر نظر بت ما جلوه مي كند ليكن
كس اين كرشمه نبيند كه من همي نگرم
...خدا حافظ مدینه

پخش قسمت دوم گزارش "کاروان ما:سفرنامه حج بانخبگان(دانشمندان جوان ایرانی)"دوشنبه هیجدهم شهریورشبکه ۳ساعت ۲۲
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به بيابان تو داده اي ما را
سلام من به مدینه... به آستان رفیعش

دانلود قسمت پاياني (۲) اولين گزارش "با دانشمندان جوان ایرانی در مدینه النبی " پخش شده در تاريخ ۱۱/۰۶/۱۳۸۷ از شبكه ۳ سيما
مغني نواي طرب ساز كن
به قول و غزل قصه آغاز كن
به همه سلام می کنم

هميشه شروع يك نوشته سخت ترين بخش كار بوده . اونم براي كسي كه حتي براي انتخاب نام وبلاگ هم بايد مثل هميشه به هزاران در بزنه تا مثل كودكي كه داره متولد مي شه، نامي نيك براش انتخاب كنه.پس همون جور كه انتخاب نام وبلاگ رو به حضرت حافظ سپردم، در انتخاب نخستين مطلب اين وبلاگ جديد، در شب اول ماه ميهماني خدا سري به مناجات سيد مهدي شجاعي زدم تا شايد نوشته اين سيد بزرگوار ،همچون بسياري از وبلاگ هاي ديگه ،مطلع خوبي براي آغاز پيوند سبز و با طراوت و مدام و متصل باخدا باشه .ان شاء الله.
اي خدا!
بي آب ونان هم اگر بتوان زنده ماند، بي عشق جانان نمي توان!
از اين نعمت ناب زندگي محروممان مكن.
خداوندا!
عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و ديگران را از چشم دوستدارانت بينداز.
خداوندا!
به ما آنچنان ايماني عنايت كن كه خود را اسلام نشمريم و دين معنا نكنيم و نفسانيت خود را با رضايت تو اشتباه نگيريم.
خدايا!
من از آن زمان كه شنيدم«محبوبمان ناشناس در ميان ما مي گرددو در همين فضا تنفس مي كند و وقتي ظهور كند همگان مي گويند كه ما پيش از اين او را ديده ايم.»
به همه سلام می کنم.